سفارش تبلیغ
صبا

نرگس موسوی

ز لیلی می شنیدم یا علی گفت / به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دار الجنون است / که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز میکرد/ به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت / دعا میکرد او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش / به موجودات عالم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند / چو بر میخواست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز میزد / ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمیشد / گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده میشد / یقین آنجا علی هم یا علی گفت


نوشته شده در جمعه 90/3/20ساعت 2:49 عصر توسط نرگس سادات موسوی نظرات ( ) |

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سرو پا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت و والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی گذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خود خواهی و کبر

نظر افکند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 90/3/11ساعت 12:43 صبح توسط نرگس سادات موسوی نظرات ( ) |

تو ای محبوبتر مهمان دنیایم نمیخوانی چرا مارا؟!

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟؟!!

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی...ببینم من تو را از درگهم راندم؟؟

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت

بنده من هیچ آوردم

...شروع کن یک قدم با تو ...تمام گامهای مانده اش با من...


نوشته شده در پنج شنبه 90/3/5ساعت 1:5 عصر توسط نرگس سادات موسوی نظرات ( ) |


Design By : Pichak